کانال تلگرام هاشم عباسی

داستان کوهنورد,اعتماد به خدا

داستان دربارهﯼ كوهنوردی است كه می خواست بلندترین قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالﻫا آماده سازی خود، ماجراجو ییﺍش را آغاز كرد. اما از آنﺟایی كه آوازهﯼ فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن هم چنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینﻛه هوا تاریك تاریك شد.

سیاهی شب بر كوهﻫا سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریك بود. ماه و ستارهﻫا پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.

در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطهﻫای سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبهﯼ زمین او را در خود فرو می برد. هم چنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.

ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد.

میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینﻛه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ...

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟

- خدایا نجاتم بده.

- آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم؟

- بله باور دارم كه می توانی.

- پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ...

لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت با تمام توانﺍش طناب را بچسبد.

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زدهﯼ كوهنوردی پیدا شده است ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستﻫایش طناب را محكم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...

شما چه قدر طنابﺗان را محكم چسبیده اید؟ آیا میﺗوانید رهایش كنید؟

دربارهﯼ تدبیر خدا شك نكنید. هیچ گاه نگویید او مرا فراموش یا رها كرده است.