کانال تلگرام هاشم عباسی

بهشت بر پا شد



ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود

 

آرزوهایش همه این بود که روزی به دریا برسد

 

و هزار و یک گره آن را باز کند

 

. . . و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود!

 

عاشق دریای بزرگ

 

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا ﻣﻲگشت

 

اما . . .

 

اما پیدایش ﻧﻤﻲکرد

 

هر روز وشب ﻣﻲرفت

 

اما به دریا ﻧﻤﻲرسید

 

كجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان

 

كه هر چه بیشتر می گشت، گُمتر می شد

 

و هر چه ﻣﻲرفت، دورتر!

 

ماهی مدام ﻣﻲگریست

 

از دوری و از دلتنگی . . .

 

و در اشک و دلتنگیﺍش غوطه ﻣﻲخورد

 

همیشه با خود ﻣﻲگفت:

 

«اینجا سرزمین اشکﻫﺎست      

 

 اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند       

 

 چون هیچ وقت دریا را ندیدند»

 

و فکر ﻣﻲکرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز، دریا منتظر است

 

ماهی یک عمر گریست

 

و در اشکﻫﺎی خود غرق شد

 

. . . و مُرد!

 

اما هیچ وقت نفهمید      

 

که دریا همان بود که عمری در آن غوطه ﻣﻲخورد.

 

قصه که به این جا رسید آدم گفت:

 

«ماهی در آب بود و نمیﺩانست.

 

شاید آدمی هم با خداست و نمیﺩاند

 

و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم

 

تنها یک اشتباه باشد»

 

آن وقت لبخند زد . . .

 

خوشبختی از راه رسید . . .

 

و بهشت همان دم برپا شد!