کانال تلگرام هاشم عباسی

داستان های آموزنده: مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میﺷد :

من کور هستم، لطفاً کمک کنید .

روزنامه نگار خلّاقی از کنار او میﮔذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینﻛه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنﺟا را ترک کرد.

عصر آنﺭوز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمﻫای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته است، بگویدکه بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشتهﯼ شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میﺷد :

امروز بهار است، ولی من نمیﺗوانم آنﺭا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیﺗوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینﻫا ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکﺗرین اعمالﺗان از دل، فکر، هوش و روحﺗان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید !